گوشه ای از زندگی سردار سرلشکر پاسدار شهید ولی الله چراغچی مسجدی

او در پی اصرارهای بسیار خانواده اش در مورد ازدواج، شرط کرده بود همسری بگیرد که حضور همیشه او را در جبهه پذیرد. در حقیقت برای همیشه خود را پذیرای شهادت کرده بود. پس از ازدواج که توفیق حضور در خدمت امام ادامه مطلب

خاطره ای از سردار سرلشکر پاسدار شهید محمدعلی جهان آرا

وارد حیاط مدرسه شدم. بوی شدید باروت می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشوراست. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلتند اسلحه ام را برداشتم، آمدم بیرون. شهید جهان آرا با جیپ تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه ادامه مطلب

خاطره ای از امیر سرلشکر شهید مصطفی پژوهنده

مشغول بررسی اوضاع عقبه دشمن بودیم که عناصر کمین دشمن با استفاده از دوربین دید در شب، ما را دیدند و به ما شلیک کردند؛ به طوری که ما مجبور شدیم از سمت دیگری به سوی نیروهای خودی برگردیم و به همین ادامه مطلب

خاطره ای از زبان سید جلیل مسعودیان درباره امیر سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی

به یاد دارم که در اوایل فرماندهی شهید بابایی در اصفهان، به علت خرابی منبع ها، آب آشامیدنی پایگاه کم شده بود. او از من خواست به طور پیوسته با تانکر از دریاچه و یا از شهر اصفهان به داخل پایگاه آب ادامه مطلب

از خاطرات امیر سرلشکر خلبان شهید عباس اکبری

در پایگاه هوایی نوژه همدان زندگی می کردند. تقریبا هر روز مأموریت پرواز داشت. وقتی بر می گشت ظرف ها را می شست، به بچه ها می رسید. می گفت من همیشه شرمنده زحمات همسرم هستم. یک بار با بچه ها قایم ادامه مطلب

خاطره ای از زبان احمد بروجردی درباره امیر سرتیپ شهید محمود امان اللهی

مدتی افتخار داشتم در خدمت برادر اسیری به نام ستوان یکم امان اللهی باشم. من در یگان شهادت در کنار این برادر خدمت می کردم. پدر ایشان شهید شده بود و برادرش نیز به اسارت نیروهای بعثی در امده بود و خودش ادامه مطلب

خاطره ای از امیر سرلشکر شهید حسن اقارب پرست

اولین بار که شهید اقارب پرست را در یکی از پادگان های ارتش شاهنشاهی دیدم، از من پرسید: «اگر اینجا نماز بخوانیم اشکالی ندارد؟» گفتم: «چطور مگه؟» پاسخ داد: «می خواهم با حال و هوای اینجا آشنا شوم.» بعد از ظهر همان ادامه مطلب

خاطره ای از زبان همسر امیر سرلشکر شهید شریف اشراف

روزی در موزه حرم حصرت معصومه (س) در حال تماشای قرآن های قدیمی و دستنوشته بودیم که من پیشنهاد تقریر قرآن را دادم. همسرم چند روز بعد گفت: این پیشنهاد مرا مصمم به این کار کرده است و بدین ترتیب کار کتابت ادامه مطلب

خاطره ای از امیر سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی

در دفتر نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشتم، همسر شهید اردستانی بود. گفت: «آقای رحیمیان! محمد رفته حوزه امتحانی و راهش خیلی دور است، اگر ممکن است یک ماشین بفرستید او را بیاورند.» من نیز بدون اینکه ادامه مطلب